<عشق>
چشمها را
خودم به بند کشیده ام٬
حالا هم خودم زیر پا له شان می کنم.
آخر٬ این چشمها٬
تا همین حد مستعد بودند٬
فقط تا همین حد که به بند کشیده شوند.
ولی من چشمهای مستعدتری می خواستم٬
چشمهایی که وقتی به بند کشیده میشوند٬ بتوانند بخوابند!٬ بیدار شوند!٬
سرمست نفس بکشند٬ آزاد حرف بزنند٬
اما این چشمها مستعد نبودند!
صبح که بشود٬ عابری دیگر٬ چشمهایی دیگر
خلاصه یکی دیگر را تجربه می کنیم...
- و من به حماقتش می خندم।

___________________________________________________
میدونم خیلی دیر شد. بعد از ۱ سال و ۱ ماه. همش کار و گرفتاری دیگه مخم کار نمیکنه. نمیتونم بنویسم. نمی تونم تمرکز کنم. پیروز باشید.

هیچ نظری موجود نیست: