<چیزی که نبود>
نویسنده ها
ازچیزی که نبود نوشتند، فکرکردند عاشق شده اند!
شاعرها
چیزی را که نبود سرودند، فکرکردند عاشق شده اند!
نقاش ها
کسی را که هرگزندیده بودند نقاشی کردند، فکرکردند عاشق شده اند!
و عشق مردمی را دید، که دیوانه شده بودند!


<چون و چرا ها>
موفقيت هميشه از آن تو بود، و من از همان بچگي وقتي در بازي جر مي زدي با وجود آنکه ميدانستم هيچپگاه شکست نمي خوري مي گفتم جرزن به جرش مي رسه।ولي تو نه تنها به جرت نمي رسيدي بلکه موفق تر از قبل هم عمل مي کردي و من از همان موقع فهميدم که در طالع من شکست است و در طالع توموفقيت فهميدم که من براي همه چراهاي زندگي ام بايد جوابي از ناکامي داشته باشم।چون در عشق شکست خوردم، شاعر شدم!چون به هيچ کدام از آرزوهايم نرسيدم شخصيت هاي داستاني ام را به آرزوهايم رساندم ونويسنده شدم!چون زشت و کچل و آبله رو بودم دکتر پوست و مو و زيبايي شدم!چون کور رنگي داشتم نقاش شدم!


<دورش را خط بکشید>
هرکه را یا هرچه را می خواهید دورش را خط بکشید.


<دورش راخط بکشید2>
خواست دورش را خط بکشد٬
فهمید
اتفاقا این همانی است
که باید زیرش را خط بکشد!


<سلام>
اولین سلام را که کردیم٬ دو ماهی در کف بود
دومی اش را که کردیم٬ فکر کرد خاطر خواهش هستیم!
سومی اش را که کردیم٬ باورکرد که راستی راستی عشقش در سرمان است!
منتظر چهارمی اش بود که زل زل توی چشمهایش نگاه کردیم...
شرط بسته بود که ما سلام می کنیم
پنجمی اش را که نکردیم هیچ٬ اصلا محلش نگذاشتیم٬
وقتی حسابی حالش گرفته شد٬
توی دلمان هرهر خندیدیم و زیر لب گفتیم:
بی ظرفیت