<من احمق>
چشمهایش را بست
روی پلکهایش نوشته شده بود:
معرفت ندارم
چشمهایش را که باز کرد
دوباره عاشقش شدم.


<دقیقا>
اگرکسی به کورها نگوید که آنها کورند،
کورها هیچگاه نخواهند فهمید که کورند،
پس،
چون کورها به کسی نمی گویند که.....


<زنگ انشاء>
معلم گفت: موضوع آزادی.
ناگهان همه دانش آموزان هم صدا گفتند:
اجازه آقا! میشه بریم دستشویی؟!


<ازنگاه احمق ها>
اسکلتی روی یک صندلی پر از گرد و خاک روبروی یک دیوار نشسته بود.
آمدم بگویم که .....
ناگهان صدایی آمد: او می خواهد با قدرت چشم دیوار را خراب کند!!!