<کریسمس>
(گرفته شده از یک وبلاگ)
کریسمس مبارک٬
راحت بخوابید٬
دخترک کبریت فروش همچنان کبریت می فروشد....

<درمان بی درد!>
وقتی با تو حرف می زدم ٬چند پله بالاتر ایستادم تا بتوانم برتری کذایی ایجاد کنم.
چون می دانستم در برابر نگاهت مسخ می شوم٬ حجب و حیا را بهانه کردم و به زمین خیره شدم.
و باز چون می دانستم در برابر کلام قاطعت گریزی ندارم٬ متکلم وحده شدم.
و جلوه هایی از جان سوخته و روح بر افروخته ام را به تو نشان دادم.
ولی چون دردم را نمی شناختی ٬ به آن به چشم یک بیماری مسری نگاه کردی و از من گریختی.
باز هم من ماندم و مالیخولیای خاطرات جذام عشق و لرزش دل....
در پایان هم وقتی برای شناسایی جنازه کوفته شده و خورده شده احساسم به پزشکی قانونی آمدی٬
باز هم نتوانستی آن را شناسایی کنی.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

salam kojaee
ali

افسانه گفت...

سلام خوبین .میخواستم بگم چه وبلاگ قشنگی درست کردین و چه شعرای زیبایی اینارو خودتون گفتید؟میشه بیشتر با شما آشنا بشم